عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

آرزویم این است....

   آرزویم این است   نرود اشک در چشم تو هرگز   مگر از شوق زیاد   نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز   و به اندازه هر روز تو عاشق باشی   عاشق آنکه تورا میخواهد   وبه لبخند تو از خویش رها میگردد       عشق یعنی: تو... پسرم ...
9 بهمن 1391

هوراااااااااااااااا خونه تکونیمون تموم شد :)

سلام قنده عسلم، میدونم تو این چند وقت که خونه تکونی داشتیم خیلی اذیت شدی چون مامی نمیتونست اونجوری که دوست داری و دلت میخواد بهت توجه کنه   البته بگم که بهت توجه میکردم ولی شما دوست داری که هروقت دلت خواست و اراده کردی من کنارت باشم مثلا شیر بخوری یا برات کتاب بخونم یا با هم بازی کنیم و بدوبدو کنیم که تو این چند وقت همیشه اینجوری نمیشد و یه وقتایی واقعا کار داشتم و نمیتونستم بر وقف مرادت باشم ولی خدارو شکر دیگه تموم شد    دیروز که شنبه بود حمید اقا (نظافت چی) ساعت 10 صبح اومد و عمه آزاده هم اومد کمکم (دستش واقعا درد نکنه)، زن عمو مهری ایلیا هم ساعت 11 بود که اومد و دید که من کار دارم ایلیا رو برد خونشون و تا عصر ایل...
9 بهمن 1391

این روزها...

سلام پسر نانازم دیروز که 2 بهمن بود سمسار اوردم و مبل و نهار خوری رو فروختم دیگه دلم و زده بود و سرویس خوابم میخواستم بدم بره که به توافق نرسیدیم  خونمون خالیه خالی شده ، چون فرش هارو هم دادم قالی شویی (البته امروز میارن)، تو هم که حسابی کیف میکنی و با ماشینت تو خونه میچرخی   دیروز که با عمه آزاده داشتیم با سمسار حرف میزدیم از رو ماشینت افتادی ولی خدارو شکر طوریت نشد، امروز هم دوباره از رو ماشینت افتادی و با سر خوردی زمین که پیشونیت یکم قرمز شد   البته رو فرش افتادی، یک ساعت بعدش تو آشپز خونه بودم یهو دیدم صدای جیغت میاد و سریع اومدم دیدم با کله رفتی تو یه جعبه خالی که گذاشته بودم وسایلای اضافه رو توش بریزم&nb...
3 بهمن 1391

ایلیای شیطون من♥

سلام شیطون بلای من، و سلام به همه دوستای خوبم ونی نی های نانازشون خیلی دوستتون دارم دیروز شنبه 1391/10/30 خونه تکونی عید و شروع کردم، یه آقایی رو واسه کمک آوردم چون دست تنها نمیتونستم همه کارهارو انجام بدم، دوتا اتاق خوابارو ریختیم بیرون و همه در و دیوارش و شست و تمیز کرد خواهر شوهرم آزاده هم بنده خدا از صبح اومد خونه ما کمکم کرد، خدا خیرش بده واقعا اگه نبود من نمیدونستم چه طوری باید اون همه ریخت و پاش و جمع کنم ازهمه سخت تر هم اتاق ایلیا بود چون تختش باید باز میشد و تک تک تمیز میشد و یه عالمه هم اسباب بازی و عروسک وایییییییییییییییییییییییییییییی و دوباره سر هم کردن تختش ایلیا هم تا ظهر خوب بود و خوشحال از اون همه ریخت ...
1 بهمن 1391

20 ماهگیت مبارک عشقم ♥

                     هوراااااااااااااااااا پسرم 20 ماهه شد             خدایا شکرت هزاران هزار بار شکرت به خاطر وجود این فرشته که الان همه زندگیمه، ایلیا جونم نمیدونی ماما چقدر عاشقته روزام و لحظه هام بدون تو معنی نداره، وقتی بغلت میکنم، بوت میکنم، وقتی شیر میخوری و بهت نگاه میکنم زیباترین احساس های دنیا رو تجربه میکنم احساساتی که فقط یه مادر میتونه درک کنه، دلم واسه اون وقتایی که کوچولو بودی خیلی تنگ میشه خیلی زیاد ولی روزا میگذره و تو هر روز بزرگتر میشی و من با تمام وجودم از لحظه لحظه با تو بودن لذت م...
29 دی 1391

این روز های ما....

ایلیا جونم عزیزه دلم هر روز که میگذره بزرگتر میشی و طبعا عاقل تر و باهوش تر و من بیشتر از قبل عاشقت میشم   خوشکل ماما الان دیگه همه چیز و متوجه میشی هنوز خوب نمیتونی حرف بزنی ولی اکثر افعال و درست بکار میبری. وقتی چیزی بریزی رو زمین بهم میگی ایخت (ریخت) یا بیم (بریم) ، ایشت (نیست) ، دَ دَ (بیرون) ، تاب تاب (پارک یا تاب تاب) ، جوجه (جوجه) ، بُغ (مرغ) ، هاپو ( هاپو ) ، می (می می) ، با (آب) ، ایشی (پیشی) ، دَند (قند) ، توت (توت) ، بَق (برق) ، ماما (ماما) ، بابا (بابا) ، بِدَر (پدر ) ، مِ (میثم) ، بدو بدو (بدو بدو) ، دوخ (دوغ) ، مو (موز) ، دن (دَنت) ، بوآ (بالا) ، دای (چای) ، جا (...
26 دی 1391

ایلیای بلای ما ♥

سلام به پسر نانازم و دوستای خوبمون که مثل همیشه بهمون سر میزنن و با نظرات لطفشون من و دلگرم میکنن  ایلیای ما خیلی بلا شده و دیگه همه کارهاشو خودش دوست داره انجام بده، مثلا خودش جوراباش و  کاپشنش و در میاره، به مامی تو کارا کمک میکنه   مثلا دستمال میکشه برام جارو میکشه (البته به روش خودش)  وقت غذا وسیله های کوچولو رو میدم بهش بذاره تو سفره   (آخه ما به خاطر ایلیا که راحت باشه فعلا رو زمین غذا میخوریم)، وقتی چیزی بریزه رو فرش چون قدش نمیرسه جارو شارژی بیاره سریع میره جارو برقی رو از تو اتاق هل میده و میاره بیرون تا تمیزش کنه   خلاصه مااااااااااااااااااااه شده و من هر روز بیشتر عاشقش میشم، عاشق...
26 دی 1391